یک سخنران مشهور سمینارش را با در دست گرفتن بیست دلار اسکناس شروع کرد او پرسید چه کسی این بیست دلار را می خواهد؟ دست ها بالا رفت.او گفت:من این بیست دلار را به یکی از شما می دهم
او اسکناسها را مچاله کرد و پرسید چه کسی هنوز این ها را می خواهد؟
باز هم دست ها بالا بودند.او جواب داد خوب. اگر این کار را کنم چه؟
او پول ها را روی زمین انداخت و با کفشهایش آنها را لگد کرد
بعد آنها را برداشت و گفت:
مچاله و کثیف هستند حالا چه کسی آنها را می خواهد؟
بازهم دستها بالا بودند
سپس گفت:
هیچ اهمیتی ندارد که من با پولها چه کردم شما هنوز هم آن ها را می خواستید
چون ارزشش کم نشد و هنوز هم بیست دلار می ارزید.
اوقات زیادی ما در زندگی رها می شویم، مچاله می شویم
و با تصمیم هایی که می گیریم و حوادثی که به سراغ ما می آیند آلوده می شویم .
و ما فکر می کنیم که بی ارزش شده ایم
اما هیچ اهمیتی ندارد که چه چیزی اتفاق افتاده یا چه چیزی اتفاق خواهد افتاد.
شما هرگز ارزش خود را از دست نمی دهید.
کثیف یا تمیز،مچاله یا چین دار
شما هنوز برای کسانی که شما را دوست دارند بسیار ارزشمند هستید.
ارزش ما در کاری که انجام می دهیم یا کسی که می شناسیم نمی آید
ارزش ما در این جمله است که: ما که هستیم؟
هیچ وقت فراموش نکنید که شما استثنایی هستید
نوشته شده توسط عسل در جمعه چهاردهم تیر 1387 ساعت 2:28 موضوع داستان | لینک ثابت
با خط كش چوبي بر دستان كوچكش ضربه زد و دوباره گفت:بشمار!
- يك . دو . سه
با عصبانيت و پر قدرت خط كش چوبي را بر دستان كوچك دانش آموز فرود آورد.
آقاي معلم از فرط عصبانيت ناشي از دعواي صبح با زنش فراموش كرده بود كه در اين كلاس بيشتر از عدد سه درس نداده است...
نوشته شده توسط عسل در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387 ساعت 21:56 موضوع داستان | لینک ثابت
در امتحان پايان ترم دانشگاه پرستاري استاد ما سوال عجيبي مطرح كرده بود
من دانشجوي زرنگي بودم و داشتم به سوالات به راحتي جواب مي دادم تا به آخرين
سوال رسيدم نام كوچك خانم نظافتچي دانشگاه چيست ؟
سوال به نظرم خنده دار مي آمد در طول چهار سال گذشته من چندين بار اين خانم را ديده بود م
ولي نام او چه بود ؟!
من كاغذ را تحويل دادم در حالي كه آخرين سوال امتحان بي جواب مانده بود
پيش از پايان آخرين جلسه يكي از دانشجويان از استاد پرسيد :
استاد منظور شما از طرح آن سوال عجيب چه بود؟
استاد جواب داد : در حرفه شما افراد زيادي را خواهيد ديد همه آنها شايسته تو جه و محبت شما هستند
بايد به انها محبت كنيد . حتي آگر اين محبت فقط يك لبخند يا يك سلام دادن ساده باشد!
من هر گز آن درس را فرا موش نخواهم كرد !
نوشته شده توسط عسل در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387 ساعت 21:49 موضوع داستان | لینک ثابت
نوشته شده توسط عسل در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387 ساعت 12:35 موضوع داستان | لینک ثابت
پیش از آنكه سقراط را محاكمه كنند از وی پرسیدند: بزرگترین آرزویی كه در دل داری چیست؟
پاسخ داد:
بزرگترین آرزوی من این است كه به بالاترین مقام آتن صعود كنم و با صدای بلند به مردم بگویم : ای دوستان چرا با این حرص و ولع بهترین و عزیزترین سالهای زندگی خود را به جمع كردن ثروت و سیم و طلا می گذرانید در حالیكه آنگونه كه باید و شاید در تعلیم و تربیت اطفالتان كه مجبور خواهید شد ثروت خود را برای آنها باقی بگذارید, همت نمی گمارید؟
نوشته شده توسط عسل در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387 ساعت 13:6 موضوع داستان | لینک ثابت
از خدا خواستم عادتهای زشت را تركم بدهد.
خدا فرمود:خودت باید آنها را رها كنی.
از او درخواست كردم فرزند معلولم را شفا دهد.
فرمود: لازم نیست، روحش سالم است؛ جسم هم كه موقت است.
از او خواستم لااقل به من صبر عطا كند.
فرمود: صبر، حاصل سختی و رنج است. عطاكردنی نیست، آموختنی است.
گفتم: مرا خوشبخت كن.
فرمود: نعمت از من خوشبخت شدن از تو.
از او خواستم مرا گرفتار درد و عذاب نكند.
فرمود: رنج از دلبستگیهای دنیایی جدا و به من نزدیكترت میكند.
از او خواستم روحم را رشد دهد.
فرمود: نه تو خودت باید رشد كنی. من فقط شاخ و برگ اضافیات را هرس میكنم تا بارور شوی.
از خدا خواستم كاری كند كه از زندگی لذت كامل ببرم.
فرمود: برای این كار من به تو زندگی دادهام.
از خدا خواستم كمكم كند همانقدر كه او مرا دوست دارد، من هم دیگران را دوست بدارم.
خدا فرمود: آها، بالاخره اصل مطلب دستگیرت شد.
نوشته شده توسط عسل در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387 ساعت 12:57 موضوع | لینک ثابت
سلام
دیدین چی شد!!!
امروز آخرین مهلت حذف و اضافه بود.حذف و اضافه رو گذاشته بودم برای آخر شب!گرچه این دانشگاهمون کلی به هم وره و هنوز نمرات چندتا از دروس نیومده!
عصری رفتم مهمنونی.وسط مهمونی خبر دار شدم که شب واسم مهمون میاد.سریع اومدم خونه و به همه ی کارهام رسیدم.شام رفتیم بیرون و بعد از شام با مهمونامون اومدیم خونه.داشتیم با مهمونا گپ می زدیم یهو نگام افتاد به ساعت دیدم ۱۲ شبه!!!
یهو یادم افتاد که حذف و اضافه نکردم.سریع کانکت شدم اما... .
خیلی ناراحت شدم.نمی دونم حالا چی میشه.
به نظر شما چی می شه؟؟؟؟؟؟
نوشته شده توسط عسل در پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387 ساعت 2:7 موضوع | لینک ثابت
کلاغ و طوطي هر دو سياه و زشت آفريده شدند طوطي شکايت کرد
و خداوند او را زيبا کرد ولي کلاغ گفت : هر چه از دوست رسد نيکوست
و نتيجه آن شد که مي بيني .طوطي هميشه در قفس کلاغ هميشه آزاد.
نوشته شده توسط عسل در شنبه هفدهم فروردین 1387 ساعت 19:0 موضوع داستان | لینک ثابت
كشتی در طوفان شكست و غرق شد.فقط دو مرد توانستند به سوی جزیره كوچك بی آب و علفی شنا كنند و نجات یابند.دو نجات یافته دیدند هیچ نمی توانند بكنند، با خود گفتند بهتر است از خدا كمك بخواهیم.دست به دعا شدند.برای این كه ببینند دعای كدام بهتر مستجاب می شود به گوشه ای از جزیره رفتند.نخست از خدا غدا خواستند. فردا مرد اول، درختی یافت و میوه ای بر آن، آن را خورد. سرزمین مرد دوم چیزی برای خوردن نداشت. هفته بعد مرد اول، از خدا همسر و همدم خواست، فردا كشتی دیگری غرق شد، زنی نجات یافت و به مرد رسید. در سمت دیگر، مرد دوم هیچ كس را نداشت.مرد اول از خدا خانه، لباس و غذای بیشتری خواست، فردا به صورتی معجزه وار تمام چیزهایی كه خواسته بود به او رسید.مرد دوم هنوز هیچ نداشت. دست آخر، مرد اول از خدا كشتی خواست تا او و همسرش را با خود ببرد. فدا كشتی آمد و در سمت او لنگر انداخت، مرد خواست بدون مرد دوم، به همراه همسرش از جزیره برود.پیش خود گفت، مرد دیگر حتما شایستگی نعمت های الهی را ندارد، چرا كه درخواست های او پاسخ داده نشد.(پس همین جا بماند بهتر است.).
زمان حركت كشتی ندایی از آسمان پرسید:”چرا همسفر خود را در جزیره رها می كنی؟”
پاسخ داد: ” این نعمت هایی كه بدست آورده امهمه مال خودم است، همه را خود درخواست كرده ام. در خواست های او كه پذیرفته نشد، پس لیاقت این چیزها را ندارد.”.
ندا مرد را سرزنش كرد: ” اشتباه می كنی.زمانی كه تنها خواسته او را اجابت كردم این نعمت ها به تو رسید”
مرد با حیرت پرسید: ” از تو چه خواست كه باید مدیون او باشم؟”
” از من خواست كه تمام خواسته های تو را اجابت كنم.”
نوشته شده توسط عسل در جمعه بیست و چهارم اسفند 1386 ساعت 1:52 موضوع داستان | لینک ثابت
توی یه موزه ی معروف که با سنگ های مرمر کف پوش شده بود, مجسمه بسیار زیبای مرمرینی به نمایش گذاشته شده بود که مردم از راه های دور و نزدیک برای دیدنش می اومدن و کسی نبود که اونو ببینه و لب به تحسین باز نکنه .
یه شب سنگ مرمری که کف پوش اون سالن بود؛ به مجسمه گفت: “این منصفانه نیست!چرا همه پا روی من می ذارن تا تو رو تحسین کنن؟!مگه یادت نیست ما هر دومون توی یه معدن بودیم؟این عادلانه نیست!”
مجسمه لبخندی زد و آروم گفت:”یادته روزی که مجسمه ساز خواست روت کار کنه, چقدر سرسختی و مقاومت کردی؟”
سنگ پاسخ داد:”آره ؛آخه ابزارش به من آسیب میرسوند.آخه گمون کردم می خواد آزارم بده.آخه تحمل اون همه دردو رنج رو نداشتم.”
و مجسمه با همون آرامش ادامه داد:”ولی من فکر کردم که به طور حتم می خواد ازم چیز بی نظیری بسازه.به طور حتم من به یه شاهکار تبدیل میشم .به طور حتم در پی این رنج ؛گنجی هست.پس بهش گفتم :”هرچی میخوای ضربه بزن ؛بتراش و صیقل بده!”و درد کارهاش و لطمه هائی رو که ابزارش به من می زدن رو به جون خریدم.و هر چی بیشتر می شدن؛بیشتر تاب می آوردم تا زیباتر بشم! و حالا تو نمی تونی دیگران رو سرزنش کنی که چرا روی تو پا میذارن و بی توجه عبور می کنن.”
نوشته شده توسط عسل در دوشنبه سیزدهم اسفند 1386 ساعت 20:38 موضوع داستان | لینک ثابت
روزی شخصی در کوچه ای می گذشت ناگهان غلامی را دید از اینکه چشم بر زمین دوخته خوشحال شد و قصد خریدنش را کرد از او پرسید می توانم تو را به غلامی برگزینم گفت:آری گفت نامت چیست گفت هرچه تو بگویی گفت:از کجا آمده ای گفت هر کجا که تو بخواهی گفت: چه کار می کنی؟گفت: هر چه تو بگویی ناگهان صاحب به گریه افتاد و گفت ما نیز باید برای صاحبمان خدا اینگونه باشیم و رو به غلام کرد گفت: تو آزادی.
نوشته شده توسط عسل در شنبه یازدهم اسفند 1386 ساعت 11:7 موضوع داستان | لینک ثابت
چوپاني گله را به صحرا برد به درخت گردوي تنومندي رسيد. از آن بالا رفت و به چيدن گردو مشغول شد كه ناگهان گردباد سختي در گرفت، خواست فرود آيد، ترسيد. باد شاخه اي را كه چوپان روي آن بود به اين طرف و آن طرف مي برد. ديد نزديك است كه بيفتد و دست و پايش بشكند. در حال مستاصل شد. از دور بقعه امامزاده اي را ديد و گفت: اي امام زاده گله ام نذر تو، از درخت سالم پايين بيايم. قدري باد ساكت شد و چوپان به شاخه قوي تري دست زد و جاي پايي پيدا كرده و خود را محكم گرفت. گفت: اي امام زاده خدا راضي نمي شود كه زن و بچه من بيچاره از تنگي و خواري بميرند و تو همه گله را صاحب شوي. نصف گله را به تو مي دهم و نصفي هم براي خودم. قدري پايين تر آمد. وقتي كه نزديك تنه درخت رسيد گفت: اي امام زاده نصف گله را چطور نگهداري مي كني؟ آنهار ا خودم نگهداري مي كنم در عوض كشك و پشم نصف گله را به تو مي دهم. وقتي كمي پايين تر آمد گفت: بالاخره چوپان هم كه بي مزد نمي شود كشكش مال تو، پشمش مال من به عنوان دستمزد. وقتي باقي تنه را سُرخورد و پايش به زمين رسيد نگاهي به گنبد امامزاده انداخت و گفت: مرد حسابي چه كشكي چه پشمي؟ ما از هول خودمان يك غلطي كرديم غلط زيادي كه جريمه ندارد.
احمد شاملو
نوشته شده توسط عسل در چهارشنبه هشتم اسفند 1386 ساعت 18:23 موضوع داستان | لینک ثابت
دخترک طبق معمول هر روز جلوی کفش فروشی ایستاد و به کفش هاش قرمز رنگ با حسرت نگاه کرد و بعد به بسته های چسب زخمی که در دست داشت خیره شد و یاد حرف پدرش افتاد :"اگر تا پایان ماه هر روز بتونی تمام چسب زخم هایت را بفروشی آخر ماه کفش های قرمز رو برات می خرم".
دخترک به کفش ها نگاه کرد و با خود گفت:یعنی من باید دعا کنم که هر روز
دست و پا یا صورت 100 نفر زخم بشه تا...
و بعد شانه هایش را بالا انداخت و راه و افتاد و گفت:"نه... خدا
نکنه...اصلآ کفش نمی خوام"...
نوشته شده توسط عسل در یکشنبه پنجم اسفند 1386 ساعت 18:16 موضوع داستان | لینک ثابت
سلام دوستان.
بالاخره اومدم!
اول از همه از همه ی دوستانی که زحمت کشیدن و اومدن و نظر دادن تشکر می کنم.نظراتتون باعث دلگرمی بیشتر منه.
دوم اینکه که بهتون یه معذرت خواهی بدهکارم که بی خبر جیم شدم و رفتم.
راسیتش قرار نبود که بی خبر بذارم برم ولی... .یه مسافرت چهار روزه قرار بود برم که بعلت فشار کاری زیاد نتونستم ازتون خداحافظی کنم.از طرفی مسافرتمون به شش روز افزایش یافت.
علت دیگه ی طولانی تر شدن غیبتم عوض شدن شماره تلفن خونمون بود که متاسفانه با عوض شدن شماره و انتقال اون به یه مرکز مخابراتی از نعمت خط ای سی دی ال محرووووووم شدیم!!!این چند روزه هم دنبال پیگیری این مورد در مخابرات بودیم که متاسفانه جوابی دریافت نکردیم و حالا حالا ها باید با این خط های دیال آپ سر و کله بزنیم.
بگذریم.
از این به بعد سعی می کنم که با مطالب جدید آپ بشم .
منتظر حضور گرمتون خواهم بود.
نوشته شده توسط عسل در شنبه چهارم اسفند 1386 ساعت 17:50 موضوع | لینک ثابت
مردي صبح از خواب بيدار شد وديد تبرش ناپديد شده، شك كرد كه همسايه اش آن را دزديده باشد.براي همين تمام روز او را زير نظر گرفت متوجه شد كه همسايه اش در دزدي مهارت دارد مثل يك دزد راه مي رود، مثل دزدي كه مي خواهد چيزي را پنهان كند پچ پچ مي كند. آن قدر از شكش مطمئن شد كه تصميم گرفت به خانه اش برگردد لباسش را عوض كند و نزد قاضي برود و از او شكايت كند اما همين كه وارد خانه شد تبرش راپيدا كرد.زنش آن را جابه جا كرده بود.مرد از خانه بيرون رفت و دوباره همسايه اش را زير نظر گرفت و دريافت كه او مثل يك آدم شريف راه مي رود ، حرف مي زند و رفتار مي كند!
نوشته شده توسط عسل در پنجشنبه هجدهم بهمن 1386 ساعت 10:18 موضوع داستان | لینک ثابت
روزي زني نزد شيوانا استاد معرفت آمد و به او گفت که همسرش نسبت به او و فرزندانش بي تفاوت شده است و او مي ترسد که نکند مرد زندگي اش دلش را به کس ديگري سپرده باشد. شيوانا از زن پرسيد :"آيا مرد نگران سلامتي او و خانواده اش هست و برايشان غذا و مسکن و امکانات رفاهي را فراهم مي کند !!؟؟ " زن در پاسخ گفت :" آري در رفع نياز هاي ما سنگ تمام مي گذارد و از هيچ چيز کوتاهي نمي کند! " شيوانا تبسمي کرد و گفت :" پس نگران مباش و با خيال آسوده به زندگيت ادامه بده !!!" دو ماه بعد دوباره همان زن نزد شيوانا آمد و گفت : "به مرد زندگي اش مشکوک شده است . او بعضي از شب ها به منزل نمي آيد و با ارباب جديدش که زني جوان ، پولدار و بيوه است صميمي شده است . زن به شيوانا گفت که مي ترسد مردش را از دست بدهد.شيوانا از زن در خواست کرد که بي خبر به همراه بچه ها به منزل پدر برود و واکنش همسرش را نزد او گزارش دهد.روز بعد زن نزد شيوانا آمد و گفت شوهرش روز قبل وقتي خسته از سر کار آمده و کسي را در منزل نديده هراسان و مضطرب همه جا را زير پا گذاشته تا زن و بچه اش را پيدا کند و ديشب کلي همه را دعوا کرده که چرا بي خبر منزل را ترک کرده اند شيوانا تبسمي کرد و گفت:"نگران مباش!! مرد تو مال توست. آزارش مده و بگذار به کارش برسد. او مادامي که نگران شماست به شما تعلق دارد
شش ماه بعد زن گريان نزد شيوانا آمد و گفت:"اي کاش پيش شما نمي آمدم و همان روز اول جلوي شوهرم را مي گرفتم .او يک هفته پيش به خانه ارباب جديدش يعني همان زن بيوه رفته و ديگر نزد ما نيامده و اين نشانه اين است که او ديگر زن و زندگي را ترک گفته و قصد زندگي با آن زن بيوه را دارد ." زن به شدت مي گريست و از بي وفايي شوهرش زمين و زمان را دشنام مي داد . شيوانا دستي به صورتش کشيد و خطاب به زن گفت:"هر چه زوذتر مردان فاميل را صدا بزن و بي مقدمه به منزل آن زن بيوه برويد.حتما بلايي بر سر شوهرت آمده است زن هراسناک مردان فاميل را خبر کرد و همگي به اتفاق شيوانا به منزل ارباب پولدار رفتند.ابتدا زن بيوه از شوهر زن احساس بي اطلاعي کرد.اما وقتي سماجت شيوانا در وارسي منزل را ديد تسليم شد . سرانجام شوهر زن را در درون چاهي در داخل باغ ارباب پيدا کردند .او را در حالي که بسيار ضعيف و در مانده شده بود از چاه بيرون کشيدند. مرد به محض اين که از چاه بيرون آمد به مردان اطراف گفت که سريعا به همسر و فرزندانش خبر سلامتي او را بدهند که نگران نباشند .شيوانا لبخندي زد و گفت:"اين مرد هنوز نگران است .پس هنوز قابل اعتماد است و بايد حرفش را باور کرد ." بعد مشخص شد که زن بيوه هر چه تلاش کرده که مرد را فريب دهد موفق نشده است و به خاطر وفاداري مرد او را درون چاه زنداني کرده بود و از بي وفايي شوهرش زمين و زمان را دشنام مي داد
نوشته شده توسط عسل در سه شنبه شانزدهم بهمن 1386 ساعت 11:46 موضوع داستان | لینک ثابت
جان دوست صميمي جک در سر راه مسافرتشان به منهتن پس از سفارش صبحانه در رستوران به جک گفت: يک لحظه منتظر باش مي روم يک روزنامه بخرم پنج دقيقه بعد، جان با دست خالي برگشت. در حالي که غرغر مي کرد، با ناراحتي خودش را روي صندلي انداخت جک از او پرسيد: چي شده؟ جان جواب داد: به روزنامه فروشي رو به رو رفتم. يک روزنامه صبح برداشتم و ده دلار به صاحب دکه دادم. منتظر بقيه پول بودم، اما او به جاي اين که پولم را برگرداند، روزنامه را هم از بغلم در آورد. به من گفت الان سرم خيلي شلوغ است و نمي توانم براي کسي پول خرد کنم. فکر کرد من به بهانه خريدن يک روزنامه مي خواهم پولم را خرد کنم. واقعم عصباني شدم. جان در تمام مدت خوردن صبحانه از صاحب روزنامه فروشي شکايت مي کرد و غر مي زد که او مرد بي ادبي است. جک در حالي است که دوستش را دلداري مي داد، حرفي نمي زد. بعد از صبحانه به جان گفت که يک لحظه منتظر باشد و بعد خودش به همان روزنامه فروشي رفت وقتي به آنجا رسيد، با لبخندي به صاحب روزنامه فروشي گفت: آقا، ببخشيد، اگر ممکن است کمکي به من کنيد. من اهل اينجا نيستم. مي خواهم نيويورک تايمز بخرم اما پول خرد ندارم. فقط يک ده دلاري دارم. معذرت مي خواهم، مي بينم که سرتان شلوغ است و وقتتان را مي گيرم صاحب روزنامه فروشي در حالي که به کارش ادامه مي داد يک روزنامه به جک داد و گفت: بيا، قابل نداره. هر وقت پول خرد داشتي، پولش را به من بده وقتي که جک با غنيمت جنگي اش برگشت، جان در حالي که از تعجب شاخ در آورده بود پرسيد: مگر يک نفر ديگر به جاي صاحب روزنامه فروشي در آنجا بود ؟ جک خنديد و به دوستش گفت: دوست عزيزم، اگر قبل از هر چيز ديگران را درک کني، به آساني مي بيني که ديگران هم تو را درک خواهند کرد ولي اگر هميشه منتظر باشي که ديگران درکت کنند، خوب، ديگران هميشه به نظرت بي منطق مي رسند. اگر با درک شرايط مردم از آنها تقاضايي بکني، به راحتي برآورده مي شود
نوشته شده توسط عسل در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386 ساعت 5:11 موضوع داستان | لینک ثابت
روزي يكي از خانه هاي دهكده آتش گرفته بود زن جواني همراه شوهر و دو فرزندش در آتش گرفتار شده بودند شيوانا و بقيه اهالي براي كمك و خاموش كردن آتش به سوي خانه شتافتند وقتي به كلبه در حال سوختن رسيدند و جمعيت براي خاموش كردن آتش به جستجوي آب و خاك برخاستند شيوانا متوجه جواني شد كه بي تفاوت مقابل كلبه نشسته است و با لبخند به شعله هاي آتش نگاه مي كند. شيوانا با تعجب به سمت جوان رفت و از او پرسيد چرا بيكار نشسته اي و به كمك ساكنين كلبه نرفته اي!؟ جوان لبخندي زد و گفت:" من اولين خواستگار اين زني هستم كه در آتش گير افتاده است او و خانواده اش مرا به خاطر اينكه فقير بودم نپذيرفتند و عشق پاك و صادقم را قبول نكردند در تمام اين سالها آرزو مي كردم كه كائنات تقاص آتش دلم را از اين خانواده و از اين زن بگيرد و اكنون آن زمان فرا رسيده است شيوانا پوزخندي زد و گفت:" عشق تو عشق پاك و صادق نبوده است عشق پاك هميشه پاك مي ماند حتي اگر معشوق چهره عاشق را به لجن بمالد و هزاران بي مهري در حق او روا سازد عشق واقعي يعني همين تلاشي كه شاگردان مدرسه من براي خاموش كردن آتش منزل يك غريبه به خرج مي دهند. آنها ساكنين منزل را نمي شناسند اما با وجود اين در اثبات و پايمردي عشق نسبت به تو فرسنگها جلوترند برخيز و يا به آنها كمك كن و يا دست از اين ادعاي عشق دروغين ات بردار و از اين منطقه دور شو اشك بر چشمان جوان سرازير شد. از جا برخاست لباس هاي خود را خيس كرد و شجاعانه خود را به داخل كلبه سوزان انداخت بدنبال او بقيه شاگردان شيوانا نيز جرات يافتند و خود را خيس كردند و به داخل آتش پريدند و ساكنين كلبه را نجات دادند در جريان نجات بخشي از بازوي دست راست جوان سوخت و آسيب ديد. اما هيچكس از بين نرفت روز بعد جوان به درب مدرسه شيوانا آمد و از شيوانا خواست تا او را به شاگردي بپذيرد و به او بصيرت و معرفت درس دهد. شيوانا نگاهي به دست آسيب ديده جوان انداخت و تبسمي كرد و خطاب به بقيه شاگردان گفت:" نام اين شاگرد جديد "معناي دوم عشق" است حرمت او را حفظ كنيد كه از اين به بعد بركت اين مدرسه اوست
نوشته شده توسط عسل در یکشنبه چهاردهم بهمن 1386 ساعت 2:3 موضوع داستان | لینک ثابت
سلام.
داستان امروزمون رو یکی از دوستای خوبمون به نام شهروز خان لطف کرده و برام فرستاده که ازشون بی نهایت سپاسگزارم.
در سومين باري که يکديگر را مي ديدند، پسر با اصرار از دختر خواست که دفعه بعد که همديگر را مي بينند، آلبوم هايشان را با هم رد و بدل کنند تا با چهره يکديگر در طول زندگي و بزرگ شدنشان آشنا شوند درخواست عجيب و جالب پسر، دختر را خيلي تحت تاثير قرار داد. دفعه بعد وقتي يکديگر را ديدند، دختر آلبومش را آورده بود و روي صندلي چرخدار پسر هم چند جلد آلبوم عکس مي ديد در يک کافه خلوت جايي پيدا کردند و تمام روز را به تماشاي عکس هاي يکديگر گذراندند دختر ساکت بود و از تماشاي عکس هاي پسر کوچکي که کم کم به مردي تبديل مي شد، لذت مي برد، اما بر عکس او پسر نمي توانست خودش کنترل کند و مدام با هيجان مي گفت: واي، چه دختر نازي! واي چه فرشته دوست داشتني اي! مي شه يکي از اين عکس ها را به من بدهي؟ دختر از شنيدن حرف هاي پسر خجالت مي کشيد و سرخ مي شد. او پيش خودش فکر مي کرد که صورت زيبايي ندارد. شايد کمي عقده حقارت داشت. اما از نور صداقتي که در چشم هاي پسر مي درخشيد، کم کم اعتماد به نفسش بيشتر مي شد. اما مثل همه دخترها براي گرفتن تاييد و شنيدن اين حرف هاي دلنشين هر بار مي پرسيد: شوخي مي کني؟ واقعا من اين قدر دوست داشتني ام؟ پسر شمرده جواب داد: حيف که زودتر با تو آشنا نشدم. هدف من هم از ديدن آلبوم هاي عکس تو همين بود که در گذشته ات با تو شريک شوم. با ديدن هر يک از عکس هايت، در لباس و ظاهر مختلف، در لبخندها و احساسات متفاوت روي صورتت مي توانم بيشتر در گذشته ات شريک شوم حرف هاي پسر اين جمله را به خاطر دختر آورد که "در گذشته ات، فرصتم نبود باهم بگذرانيم، اما در آينده ات حتما در کنارت مي مانم پسري که روبرويش نشسته بود، نه تنها به آينده درخشان هر دويشان فکر مي کرد، بلکه با کارش گذشته او را هم مرور کرده بود و باعث شده بود تا خودش هم به نکته هاي ظريف دوران زندگي اش پي ببرد يک سال بعد دختر پيشنهاد ازدواج پسر را قبول کرد. زندگي شادي داشتند، اما به نظر دختر بهترين کاري که در زندگي اش مي کند، اين است که هر آلبومشان را به دقت صحافي و نگه داري مي کند کسي که به گذشته شما اهميت بدهد، کسي است که از صميم قلب عاشق تان است.
نوشته شده توسط عسل در شنبه سیزدهم بهمن 1386 ساعت 5:2 موضوع داستان | لینک ثابت
يک نفر دنبال خدا می گشت،شنيده بود که خدا آن بالاست و عمری ديده بود که دستها رو به آسمان قد می کشد.پس هر شب از پله های آسمان بالا می رفت، ابرها را کنار می زد،چادر شب آسمان را
می تکاند ، ماه را بو می کرد و ستاره ها را زير ورو
او می گفت: خدا حتما يک جايی همين جا هاست. و دنبال تخت بزرگی می گشت به نام عرش؛ که کسی بر آن تکيه زده باشد. او همه ی آسمان را گشت اما نه تختی بود و نه کسی. نه رد پايی روی ماه بود و نه نشانه ای لای ستاره ها. از آسمان دست کشيد، از جست و جوی آن آبی بزرگ هم
آن وقت نگاهش به زمين زير پايش افتاد.زمين پهناور بود و عميق.پس جا داشت که خدا را در خود پنهان کند
زمين را کند،ذره ذره و لايه لايه و هر روز فروتر رفت و فروتر
خاک سرد بود و تاريک و نهايت آن جز يک سياهی بزرگ چيز ديگری نبود
نه پايين و نه بالا، نه زمين و نه آسمان. خدا را پيدا نکرد. اما هنوز کوه ها مانده بود. درياها و
دشت ها هم. پس گشت وگشت و گشت. پشت کوه ها و قعر دريا را، وجب به وجب دشت را. زير
تک تک همه ی ريگها را. لای همه ی قلوه سنگ ها و قطره قطره آبها را. اما خبری نبود
از خدا خبری نبود
نا اميد شد از هر چه گشتن بود و هر چه جست و جو
آن وقت نسيمی وزيدن گرفت. شايد نسيم فرشته بود که می گفت خسته نباش که خستگی مرگ است. هنوز مانده است، وسيع ترين و زيباترين و عجيب ترين سرزمين هنوز مانده است
. سرزمين گمشده ای که نشانی اش روی هيچ نقشه ای نيست
نسيم دور او را گشت و گفت: "اينجا مانده است، اينجا که نامش تويی" و تازه او خودش را ديد، سرزمين گمشده را ديد. نسيم دريچه ی کوچکی را گشود،راه ورود تنها همين بود
و او پا بر دلش گذاشت و وارد شد
خدا آن جا بود
بر عرش تکيه زده بود و او تازه دانست عرشی که در پی اش بود، همين جاست
سال ها بعد ، وقتی که او به چشم های خود برگشت، خدا همه جا بود؛ هم در آسمان هم در زمين. هم زير ريگ های دشت و هم پشت قلوه سنگ های کوه، هم لای ستاره ها و هم روی ماه
نوشته شده توسط عسل در پنجشنبه یازدهم بهمن 1386 ساعت 11:30 موضوع داستان | لینک ثابت
دو فرشته مسافر ، در بين راه براي اقامت و گذراندن شب به خانه يك خانواده ثروتمند وارد شدند .
خانواده ثروتمند از ورود ميهمان ها ناراحت و عصباني شدند و با وجود داشتن اتاق هاي راحت و گرم، فرشته ها را در كوچك ترين و سرد ترين قسمت خانه يعني زير زمين جاي دادند .
فرشته ها قسمتي از زير زمين را مرتب كرده و آماده خواب شدند ، اما سوراخي در ديوار، توجه فرشته بزرگ تر را به خود جلب كرد، فرشته از جا بلند شد و سوراخ را پوشاند .
فرشته كوچك تر كه از ميهمان نوازي اهالي آن خانه بسيار ناراحت بود پرسيد : چرا سوراخ ديوار را تعمير كردي ؟ فرشته بزرگ تر نگاهي كرد و گفت :
" چيزها هميشه آن طور نيستند كه به نظر مي رسند."
شب بعد فرشته ها به خانه يك كشاورز فقير رفتند تا شب را در آن جا بگذرانند كشاورز و همسرش با خوش رويي آن ها را پذيرفتند.
آن ها غذاي مختصر و ساده خود را با فرشته ها تقسيم كردند و جاي خواب خود را به آن ها دادند تا شب را به راحتي سپري كنند .
صبح روز بعد وقتي فرشته ها از خواب برخاستند، كشاورز و همسرش را گريان ديدند!!!!!!
آنها شب گذشته گاو شيرده شان را از دست داده بودند .
فرشته كوچك تر، خشمگين و عصباني رو به فرشته بزرگ تر كرد و گفت : تو چطور توانستي اجازه دهي كه چنين اتفاقي براي اين خانواده بيفتد .
تو به آن خانواده ثروتمند كه هيچ احتياجي به كمك تو نداشتند، كمك كردي، آن وقت اجازه دادي گاو اين خانواده فقير كه در عين نداري چيزهاي كم خود را با ما تقسيم كردند بميرد .
فرشته نگاهي كرد، لبخندي زد و گفت : " چيزها هميشه آن طور نيستند كه به نظر مي رسند ." و ادامه داد :
وقتي در زير زمين خانه آن خانواده ثروتمند بوديم ، متوجه شدم كه در سوراخ ديوار گنجي از طلاست . از آن جايي كه آن خانواده طماع، بدترين جاي خانه را به ما اختصاص دادند و ما شب را به سختي گذرانديم ، آن سوراخ را پوشاندم تا گنج ديده نشود و به دست آن ها نرسد .اما شب گذشته وقتي ما در رختخواب اين كشاورز فقير و زحمتكش استراحت مي كرديم، فرشته مرگ بالاي سر همسرش حاضر شد ولي من از او خواستم به جاي زن، گاو كشاورز را با خود ببرد .
نوشته شده توسط عسل در دوشنبه هشتم بهمن 1386 ساعت 11:0 موضوع داستان | لینک ثابت
نجار پیری بود که می خواست بازنشسته شود. او به کارفرمایش گفت که میخواهد ساختن خانه را رها کند و از زندگی بی دغدغه در کنار همسر و فرزندانش لذت ببرد.
کارفرما از این که دید کارگر خوبش می خواهد کار را ترک کند ناراحت شد.
او از نجار پیر خواست که به عنوان آخرین کار تنها یک خانه دیگر بسازد. نجار پیر قبول کرد اما کاملا" مشخص بود که دلش به این کار راضی نیست. او برای ساختن این خانه از مصالح بسیار نامرغوب استفاده کرد و با بی حوصلگی به ساختن خانه ادامه داد. وقتی کار به پایان رسید کارفرما برای وارسی خانه آمد. او کلید خانه را به نجار داد و گفت: این خانه متعلق به توست. این هدیه ای است از طرف من برای تو!
نجار یکه خورد. مایه تاسف بود ! اگر می دانست که خانه ای برای خودش می سازد حتما کارش را به گونه ای دیگر انجام میداد...
نوشته شده توسط عسل در یکشنبه هفتم بهمن 1386 ساعت 17:17 موضوع داستان | لینک ثابت
طاقت نداشت این همه خفت و خواری رو تحمل کنه !
منتظر یه ماشین مدل بالا بود که حداقل دیه کامل برسه به خونوادش !
هه
خونواده !؟؟؟
اجاره نشین بودن
بزور شاید هفته ای ۲ بار شکمشون تقریبا سیر میشد
صابخونه هم که روزی ۱۰ بار سراغه کرایه ۵ ماه عقب افتادشو می گرفت !
از محلشون که دیگه نمیگم کجا !
بخاطر بی پولی درسش هم و ول کرده بود
از وقتی پدرش تو یه تصادف مرد اینجوری شد !
هرکجا هم کار میکرد مهمونه یه ماه بود ٬ چون می دیدن بی کس و کاره یا پولشو نمیدادن یا زیر آبشو میزدن
باید یه جوری شکم خواهر و مادرشو سیر می کرد
کار جدید و تقریبا پر درآمدی پیدا کرد و دوباره کاخ آرزوهاشو تو ذهنش تصور کرد
سعی کرد اون همه بد بختی رو فراموش کنه
اومد تا این کاخ پوشالی رو واسه مادرش تعریف کنه و حداقل رویای قشنگ رو از دست ندن
وقتی رسید خونه .......
..............................................
دیگه طاقت نداشت که خود فروشی مادرشو ببینه
نوشته شده توسط عسل در یکشنبه هفتم بهمن 1386 ساعت 17:16 موضوع داستان | لینک ثابت
زن ها از مردها چه می خواهند؟ واقعا كه چه موجوداتي هستند اين زن ها !!!!
ليستاصلی:
۱- خوشقيافهباشه ... ۲- جذابباشه ... ۳- موقعيتشغلیخوبی داشته باشه ... ۴- شنونده یخوبیباشه ... ۵- شوخو بذلهگو باشه ... ۶- قامتبرازندهای داشتهباشه ... ۷- خوش لباسباشه ... ۸- قدرشناسباشه ... ۹- توی ذهنشانديشههایشگفتآور داشتهباشه ... ۱۰- عاشقخوبیباشه و اهلخيالپردازیباشه ...
ليستبازنويسیشدهدر ۳۵ سالگی:
۱- قيافه ش بد نباشه! (اولويتبا كسانیكهدچار كچلیيا كممويینيستن!) ... ۲- در ماشينرو برایخانمباز كنه و صندلیرو برایخانماز پشتميز عقببكشه! ... ۳- بهقدر كافیبرایخوردنيكشامگرونقيمترستورانپولداشتهباشه! ... ۴- بيشتر از اونچهحرفمیزنه ، گوشكنه! ... ۵- بهلطيفههایخانمبخنده! ... ۶- راحتبتونه ساكهایسنگينمواد خوراكیرو حملكنه! ... ۷- حداقليهكراواتداشتهباشه! ... ۸- در قبالخوردنيهغذایخوبخونگیتشكر كنه! ... ۹- تاريختولد خانم و سالروز ازدواجرو بهخاطر داشتهباشه! ... ۱۰- حداقليهبار در هفتهحرفهایعاشقانهبزنه! ...
ليستبازنويسیشدهدر ۴۵ سالگی:
۱- خيلیزشتنباشه! ... ۲- قبلاز اومدنخانم ، با ماشينبهراهنيفته! ... ۳- يهكار ثابتداشتهباشه و بتونه حداقليهبار در سالخرجشامرستورانرو بپردازه! ... ۴- وقتیخانمحرفمیزنهبتونه سرشرو تكونبده! ... ۵- لطيفههایكهنهو قديمی رو بهخاطر داشتهباشه! ... ۶- بهقدر كافیتوانايیداشتهباشه تا بتونه توی جابهجا كردنمبلمانكمككنه! ... ۷- پيراهنیبپوشه كهبرآمدگیشكمشرو بپوشونه! ... ۸- شيشهآبليمويیرو كهنوار اطميناندرشباز شده ، تشخيصبده و اون رو نخره! ... ۹- بهخاطر داشتهباشه كهدرمحافظتوالتفرنگیرو قبلاز خروجسر جاشبذاره! ... ۱۰- آخر هر هفتهصورتشرو اصلاحكنه! ...
... در ۵۵ سالگی
۱- موهایگوشو بينیشرو كوتاهكنه! ... ۲- توی اماكنعمومیخرخر نكنه! ... ۳- خيلیزياد پولقرضنگيره! ... ۴- وقتیخانمابراز محبتمیكنه، خوابش نبره! ... ۵- لطيفههایتكراریرو هفتهایچند بار نگه! ... ۶- ظاهرشبهقدر كافیمناسبباشد كهگاهیآخر هفتهها بشه باهاش بهپيكنيكرفتو البته حال و حوصله ی بيرون رفتن رو داشته باشه! ... ۷- كمتر جورابلنگهبهلنگهبپوشه! ... ۸- در قبال خوردنيهشامحاضریتشكر كنه! ... ۹- آدرس و شماره تلفن منزلش رو بهخاطر داشتهباشه! ... ۱۰- چند هفتهيهبار توی تعطيلاتآخر هفتهصورتش رو اصلاحكنه! ...
... در ۶۵ سالگی
۱- از بچههایكوچيكنترسه! ... ۲- بهخاطر داشتهباشه كه حمامخونهكجاست! ... ۳- برایمنظمو با قاعدهبودنش ، نياز بهخرجكردنپولزيادینباشه! ... ۴- فقط موقع خوابآرومخرخر كنه! ... ۵- بهخاطر داشتهباشه كهچرا میخنده! ... ۶- اونقدر توانايیداشتهباشه كهبدونكمكبتونه بايسته! ... ۷- معمولا" بتونه بعضیاز لباسهاشرو بدونكمكديگرونبپوشه! ... ۸- غذاهایسبكرو دوستداشتهباشه! ... ۹- بهياد بياره كهدندونهایمصنوعیشرو كجا گذاشته! ... ۱۰- بهخاطر داشتهباشه كهكی آخر هفته س! ...
... در ۷۵ سالگی
۱- نفسبكشه! ... ۲- كنترل ...... خودش رو از دستندادهباشه! ... ۳- همين!
نوشته شده توسط عسل در چهارشنبه سوم بهمن 1386 ساعت 20:37 موضوع | لینک ثابت
پسر کوچکی برای مادر بزرگش توضیح میداد که چگونه همه چیز ایراد دارد... مدرسه خانواده.. دوستان و غیره... مادر بزرگ که مشغول پختن کیک بود،از پسرکوچولو پرسیدکه کیک دوست داری؟ و پسر کوچولو پاسخ داد: البته که دوست دارم.
_روغن چه طور؟
_نه!
_ و حالا دو تا تخم مرغ.
_نه مادر بزرگ!
_آرد چی؟ از آرد خوشت می آید؟ جوش شیرین چه طور؟
_نه مادر بزرگ! حالم از همه شان به هم می خورد.
_بله، همه ی این چیزها به تنهایی بد به نظر می رسند.اما وقتی به درستی با هم مخلوط شوند، یک کیک خوشمزه درست می شود. خداوند هم به همین ترتیب عمل می کند. خیلی از اوقات تعجب میکنیم که چرا خداوند باید بگذارد ما چنین دوران سختی را بگذرانیم اما او میداند که وقتی همه این سختی ها را به درستی در کنار هم قرار دهد نتیجه همیشه خوب است. ما تنها باید به او اعتماد کنیم . در نهایت همه این پیش آمدها با هم به یک نتیجه فوق العاده می رسند.
نوشته شده توسط عسل در چهارشنبه سوم بهمن 1386 ساعت 10:20 موضوع داستان | لینک ثابت
يك هفته غيب شد، درب را كه باز كرد خانم بستش به توپ سرزنش، با لبخند رفت خوابيد، تلفن زنگ زد، مادر خانم گفت شوهرت كليهاش را داد به برادرت، ازش خوب پرستاري كن!
نوشته شده توسط عسل در چهارشنبه سوم بهمن 1386 ساعت 9:59 موضوع داستان | لینک ثابت
يك بنده خدايي ، كنار اقيانوس قدم ميزد و زير لب ، دعايي را هم زمزمه ميكرد . نگاهى به آسمان آبى و درياى لاجوردين و ساحل طلايى انداخت و گفت :
- خدايا ! ميشود تنها آرزوى مرا بر آورده كنى ؟
ناگاه ، ابرى سياه ، آ سمان را پوشاند و رعد و برقى درگرفت و در هياهوى رعد و برق ، صدايى از عرش اعلى بگوش رسيد كه ميگفت :چه آرزويى دارى اى بنده ى محبوب من ؟
مرد ، سرش را به آسمان بلند كرد و ترسان و لرزان گفت :
- اى خداى كريم ! از تو مى خواهم جاده اى بين كاليفرنيا و هاوايي بسازى تا هر وقت دلم خواست در اين جاده رانندگى كنم !!
از جانب خداى متعال ندا آمد كه :
- اى بنده ى من ! من ترا بخاطر وفادارى ات بسيار دوست ميدارم و مى توانم خواهش ترا بر آورده كنم ، اما ، هيچ ميدانى انجام تقاضاى تو چقدر دشوار است ؟ هيچ ميدانى كه بايد ته اقيانوس آرام را آسفالت كنم ؟ هيچ ميدانى چقدر آهن و سيمان و فولاد بايد مصرف شود ؟ . من همه ى اينها را مى توانم انجام بدهم ، اما ، آيا نمى توانى آرزوى ديگرى بكنى ؟
مرد ، مدتى به فكر فرو رفت ، آنگاه گفت :
- اى خداى من ! من از كار زنان سر در نمى آورم ! ميشود بمن بفهمانى كه زنان چرا مى گريند ؟ ميشود به من بفهمانى احساس درونى شان چيست ؟ اصلا ميشود به من ياد بدهى كه چگونه مى توان زنان را خوشحال كرد؟
صدايي از جانب باريتعالى آمد كه :
- اى بنده من ! آن جاده اى را كه خواسته اى ، دو باندى باشد يا چهار باندى ؟؟!!
نوشته شده توسط عسل در یکشنبه سی ام دی 1386 ساعت 13:35 موضوع داستان | لینک ثابت
مثل هميشه براي مشتري قيافه گرفت، با هزار توپ و تشر و بهانه بيرونش كرد. عصري كه براي خواستگاري رفت ديد پدر طرف مشتري صبحش بوده!
نوشته شده توسط عسل در یکشنبه سی ام دی 1386 ساعت 12:9 موضوع داستان | لینک ثابت
درباره وبلاگ

سلام.از اینکه از وبلاگ من دیدن می کنین بسیار خوشحالم.من عسل دانشجوی ترم دومی رشته ی کامپیوتر هستم.یه شوهر فوق العاده خوب و مهربون دارم که علاوه بر زندگی در وبلاگ نویسی هم کمکم می کنه.امیدوارم با دادن نظرهاتون بنده را یاری رسانید.ممنونم.
(یه نکته رو ضروری دونستم بگم و اون اینکه هیچ کدوم از داستانک ها نوشته ی من نیستند!من فقط جمع آوری شون می کنم.همین!!!!!!!!!!!!)
فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
دوستان
اینجا بهشت است
ماجراهای گارفیلد
پری جون
تیر آهن 18
۩۞۩سینا..الهام۩۞۩
خاطرات یک مرد مرده(مزداویج)
عاشق کسی که عاشقم نیست
๑۩๑ مربع مستطیل عشق ๑۩๑
ندا و جواد
تنهایام
عشقای بچگی قشنگتره نه؟
فاطمه
ღღعشق و عاشقیღღ
خانه ی دل(امیر)
عاشقانه یا پر از نفرت
خان دایی
عارفانه ها و عاشقانه های مرحوم دولابی
دنیای بی آرزو
مطالب عشقولانه باحال و اس ام اس
واژه هایش همه از جنس بلور
دریچه
دندون عاریه
دلخونه
پارک بازی
هرچی بخوای پیدا میشه اینجا
گناه کبیر
هرچی بخوای اینجا هست
شهر شهر فرنگه
خاطرات
موزیک و اخبار موسیقی
یگانه صدای عشق محسن چاوشی
بهترین و قشنگ ترین عکسها و مطالب عاشقانه
حرفای یه عاشق تنها
عاشقانها
هفت شهر عشق
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
هفته دوم تیر 1387
هفته چهارم خرداد 1387
هفته چهارم اردیبهشت 1387
هفته چهارم فروردین 1387
هفته سوم فروردین 1387
هفته چهارم اسفند 1386
هفته دوم اسفند 1386
هفته اوّل اسفند 1386
هفته سوم بهمن 1386
هفته دوم بهمن 1386
هفته اوّل بهمن 1386
هفته چهارم دی 1386
هفته سوم دی 1386
هفته دوم دی 1386
هفته اوّل دی 1386
هفته چهارم آذر 1386
هفته سوم آذر 1386
هفته دوم آذر 1386
هفته اوّل آذر 1386
هفته چهارم آبان 1386
هفته سوم آبان 1386
هفته دوم آبان 1386
هفته اوّل آبان 1386
هفته چهارم مهر 1386
طراح قالب
POWERED BY